ذبيح الله صفا
927
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بمجلس از غلط اندازى نگاه تو دوش * كسى نماند كه صد زخم اضطراب نخورد * هر كس كه شبى نشست با تو * بسيار بروز ما نشيند تا با چو تويى توان نشستن * دل پهلوى ما چرا نشيند از حق مگذر ، نمىتوان ديد * با دلبر اگر خدا نشيند جعفر ره كوى يار دانست * مشكل كه دگر ز پا نشيند * بيك نفس ورق عهد يار برگردد * چو روزگار به هيچ از قرار برگردد پى معالجه بر سر مريض عشق ترا * اگر مسيح رود شرمسار برگردد قرار وصل بجعفر دهد ولى با خود * دهد قرار كه زود از قرار برگردد * روزى كه جان فداى تو بيدادگر كنم * آن روز حسرتى مگر از دل بدر كنم پرخون دل و كفن چو درآيم بحشرگاه * اى واى بر كسى كه ازو شكوه سركنم * تا خوى تو با ناز تو يگرنگ شدست * دنياى فراخ بر دلم تنگ شدست ما را گنهى قابل رنجيدن نيست * گويا كه دلت را هوس جنگ شدست * عشق تو پسند دل غمديدهء ماست * وز حاصل هر دو كَون بگزيدهء ماست سرچشمهء زندهرود چون ديدهء ماست * از ديده همين گريه پسنديدهء ماست * اى دل ز گزند دوست جان رنجه مدار * كايمن بود از حادثه تا روزشمار دستى كه رسيد بر ميانش يك ره * پايى كه دويد در عنانش يكبار * تا كرد نيازم در گستاخى باز * رنجيد و كشيد پاى در دامن ناز بر سنگ فراق كى خورد پاى كسى * در وصل اگر كند به اندازه دراز *